گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

گر چه دورم، نه صبورم ز تو، ای بدر منیر

دور بادا! که کند صبر ز یاد تو ضمیر

دلم آخر ز تو چون صبر تواند؟ کاول

گلم از خاک سر کوی تو کردند خمیر

چشم ازان غمزه و رخسار بنتوانم دوخت

اگرم غمزه و چشم تو بدوزند به تیر

سر فدا کردم و جان می‌دهم و دل برتست

جگرم نیز مکن خون، که نکردم تقصیر

نکنم قصهٔ زلفت،که حدیثیست دراز

نبرم نام فراقت، که گناهیست کبیر

بارها پیش تو این نامه فرستادم، لیک

دیرها شد که جواب تو نیاور بشیر

چون رسد نامهٔ وصل تو به من؟ چونکه ز کبر

نام من خود ننویسی و نگویی به دبیر

گوش بر نالهٔ من دار و ببین حال دلم

تا ننالم به خدایی ،که سمیعست و بصیر

ناگزیرست که با خولی تو درسازد دل

که ندارد نظر از دیدن روی تو گزیر

فاش کرد اوحدی این واقعه بر پیر و جوان

که: تو معشوق جوانی و منت عاشق پیر

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.