گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

نقش لب تو از شکر و پسته بسته‌اند

زلف و رخت ز نسترن و لاله رسته‌اند

چشمان ناتوان تو، از بس خمار و خواب

گویی که از شکار رسیده‌اند و خسته‌اند

دل چون بدید موی میان تو در کمر

گفت: این دروغ بین که بر آن راست بسته‌اند

سر در نیاورند ز اغلال در سعیر

آنها که از سلاسل زلف تو جسته‌اند

در حلقه‌ای که عشق رخت نیست فارغند

در رسته‌ای که راه غمت نیست رسته‌اند

روزی به پای خویش بیا و نگاه کن

دلهای ما، که چون سر زلفت شکسته‌اند

چون اوحدی به بوی وصال تو عالمی

در خاک و خون ز خفت و خواری نشسته‌اند

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کیان در ‫۲ سال و ۳ ماه قبل، دو شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۵:۳۴ نوشته:

بسیار زیبا. به نظر از غزل 400 خاقانی الهام گرفته
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۰/

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
محمدرضا در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، چهار شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۴۰ نوشته:

چشمان ناتوان تو، از بس خمار و خواب
گویی که از شکار رسیده‌اند و خسته‌اند
تشبیه چشم خمار به دو تازی که بعد از شکار خستگی خود را نمایش می‌دهند از زیباترین جناس ها در شعر فارسی است،

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.