گنجور

 
عرفی شیرازی
 

کجاست برق حجابی که از تجلی آن

ستاره سوخته روزگار خود باشم

کجاست طبع سلیمی و حسن لعل لبی

که در معامله آموزگار خود باشم

خوش آن کشش که مرا آنچنان زخود نبرد

که بیخود افتم و در انتظار خود باشم

کجاست مستی عشقی که زاهد از ره طعن

ملامتم کند و من بکار خود باشم

خوش آن معامله عرفی که از زبان دو کون

تو دشمن من و من شرمسار خود باشم