گنجور

 
عرفی شیرازی
 

شکست رنگ شباب و هنوز رعنایی

در آن دیار که زادی هنوز آنجایی

بحیرتم که چه دارو رهاندت زین درد

که عین جهلی و داری گمان که دانایی

خراب کرده جهلی و فارغ از دانش

عظیم دردی داری و بس شکیبایی

اگر در آینه بینی ز شرم زشتی خویش

بچاه ویل در افتی چو دیده بگشایی

زمانه بهر تو تابوت میدهد سامان

تو خود ز گوشه مسند فرو نمیآیی

هزار مغلطه داری در آستین پنهان

کلاه گوشه دانش بعرش اگر سایی

شکسته اندودواشان همین شکستگی است

تو تندرستی و بر مومیایی افزایی

مگو که جوهر الماسم و مصون از سنگ

که دهر سنگ بکف حاضر و تو مینایی

سپهر بیضه عنقا بود، کنون دریاب

که تو بدعوی هستی چه ژاژ میخایی

بتلخی غم اگر آشنا کنی کامت

گمان برم که به از بیغمان بیاسایی

سپیده موی شدی ای عروس طبع و هنوز

بطالع من بد روز فتنه میزایی

همه بهشت مجو قرب دوست هم چیزی است

قدم فراز ترک نه چو گرم سودایی

بکودکی شده مویت سپید و بیخردی

از آن ز بطن هوس در بهشت میزایی

مبصران همه تن چشم در حریم وصال

تو جمله دست و شکم پیش من و سلوایی

از آن حساب تو هر دم تفاوتی دارد

که قد سرو نبینی و سایه پیمایی

بزیر جامه نهان کرده ای برص لیکن

بچشم اهل بصارت برهنه میآیی

چگونه شاهد عصمت ز تو نپرهیزد

که در شکستن ناموس ناشکیبایی

چه عذرهای موجه نهی معاصی را

بچش لعاب دهانت که قند میخایی

تمام عرصه محشر مگس فرو گیرد

اگر چنین بقیامت شکر فروش آیی

سبک عنان شو و خود را بملک علم رسان

ازین چه سود که انگشت جهل میخایی

جنون ز سر بنه و دست عقل گیر و بیا

کزین بهانه مسلم نه ای که شیدایی

عصا بکف نه و تکبیر فتح خوان و برو

که نشنود ز تو همت که ناتوانایی

دو شیوه داری و در هر دو عرفی از توبه است

که ترهات فروشی و عمر فرسایی

سخن دراز شد افسانه تا بکی خوانم

اگر سخن شنوی بس همینکه خودرایی

گرت هواست که گویم چگونه میباشی

بگویمت بنگر واژگونه می‌آیی