گنجور

شمارهٔ ۵۸ - در مدح سلطان محمود غزنوی

 
عنصری
عنصری » قصاید
 

گفتم نشان ده از دهن ای ترک دلستان

گفتا ز نیست ، نیست نشان اندرین جهان

گفتم که ساعتی ببر من فرونشین

گفتا که باد سرد زمانی فرو نشان

گفتم که باد سرد زیان داردت همی

گفتا ز باد سرد رسد لاله را زیان

گفتم که گلستانت همه ساله پرگلست

گفتا که گل غریب نباشد بگلستان

گفتم ز بوستان تو یک دسته گل چنم

گفتا که گل مرا نتوان چد ز بوستان

گفتم ز گلستان تو ای ترک خوی چکد

گفتا ز گل گلاب چکیده است بی گمان

گفتم گلابدان شد چشمم گرفت جوش

گفتا ز تفّ آتش جوشد گلابدان

گفتم که زعفران شد رویم ز آب چشم

گفتا کز آب زرد شود روی زعفران

گفتم که مشک و بانست آن جعد و زلف تو

گفتا ببوی و رنگ عزیزست مشک و بان

گفتم که هر زمان تو پدیدار نیستی

گفتا ستاره نیست پدیدار هر زمان

گفتن چرا تو دیر نپایی بر رهی

گفتا که تیر دیر نپاید بر کمان

گفتم ز بوسۀ تو زیان کردم ای نگار

گفتا بطمع سود رسد مرد را زیان

گفتم فغان کنم ز تو ای بت هزار بار

گفتا که از فغان بود اندر جهان فغان

گفتم ز من جدا شدی ای بت بمن رسی

گفتا رسم بدولت و فرّ خدایگان

گفتم یمین دولت محمود کامکار

گفتا امین ملت آن شاه کامران

گفتم که باشدش بجهان اندرون قرین

گفتا فلک نیارد چون او بصد قران

گفتم بآسمان برین بر توان شدن

گفتا توان ، زهمت او ساز نردبان

گفتم ببحر اخضر کردم دلش قیاس

گفتا که بحر هرگز کی بود بیکران

گفتم بابر کردم تشبیه کفّ او

گفتا که ابر هرگز نبود گهرفشان

گفتم ، پر ارغوان شد از تیغ او زمین

گفتا ز خون دشمن او رست ارغوان

گفتم ز جور چرخ امان یافت دشمنش

گفتا که در قضای فلک کی بود امان

گفتم فدای عمرش بادا هزار عمر

گفتا فدای جانش بادا هزار جان

گفتم که تیغ او بمیان مصاف چیست

گفتا که در مصاف هزبریست جان ستان

گفتم که باد نیست بر اسب او سبک

گفتا که کوه نیست بر پیل او گران

گفتم که پیل او بچه ماند بگاه رزم

گفتا بقلعه ای که بود آهنین روان

گفتم هزار قلعه روان است شاه را

گفتا که صد هزارش بیش است ناروان

گفتم خدای عرش بدادش همه مراد

گفتا که هست خسرو گیتی سزای آن

گفتم که رایگان نگرفتست مملکت

گفتا که مملکت نتوان یافت رایگان

گفتم که بود یار مر او را بروز رزم

گفتا نخست یاری تأیید آسمان

گفتم که زین گذشت مر او را که یار بود

گفتا چهار چیز بگویم ترا عیان

گفتم که آن چهار کدامست بازگوی

گفتا که تیغ تیزو دل و دو کف و زبان

گفتم که حدّ غزنین از فر او چه کرد

گفتا که زر سرخ پدید آورید کان

گفتم کجاست دولت و باکیست همنشین

گفتا که پیش اوست کمر بسته برمیان

گفتم که دشمنش بجهان اندرون کجاست

گفتا مثال سیمرغ از چشم شد نهان

گفتم سزای دولت و ملکست شهریار

گفتا سزای تاج و کلاهست جاودان

گفتم همیشه تا بود اندر جهان بهار

گفتا همیشه تا بود اندر جهان خزان

گفتم بقاش باد بکام دل و نشاط

گفتا خدای عرش مر او را نگاهبان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام