گنجور

شمارهٔ ۸۹۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

برون نمی رود از سر هوای روی توام

به روز و شب به دل و جان مقیم کوی توام

همین که روی نمودی به من فغان برخاست

ز بند بندم و در بند بند موی توام

نه یاد می کنی از من نه باز می پرسی

بیا که جان به لب آمد در آرزوی توام

اگر چه غرق شدم در محیط عشق هنوز

بدان که نقطه ی جان و تن است سوی توام

و گر چه بهتر از اینم چه کار می آید

ولیک عمر به سر شد به جست و جوی توام

عجب نبود که از زلف صولجان کردی

عجب ترست که سرگشته گرد کوی توام

رقیب گفت نزاری مکن فضولی بیش

تو دوستار فلانی و من عدوی توام

جواب گفتم آری تو باد می پیمای

من ار تو دشمنی ار دوست خاک پای توام

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام