گنجور

شمارهٔ ۸۸۷

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

منم آخر که چنین بی تو جهان می بینم

نه خیال است همانا که چنان می بینم

هرچه در آینه ی رغبت دل می نگرم

نقش سودای تو بر صورت جان می بینم

تو مپندار که آن روی ز چشمم برود

بل که در هر چه نگه می کنم آن می بینم

جهل مطلق بود از خانه به بستان رفتن

تا گلستان تو بر سرو روان می بینم

وگر از دست رقیبت که سرش کوفته باد

آشکارا نتوان دید نهان می بینم

بی تو گر روشنی از چشم نزاری برود

سهل باشد که به چشم تو جهان می بینم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام