گنجور

شمارهٔ ۸۵۰

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

منم که برنکنم از آستان یار سرم

اگر به سنگ بکوبند هم چو مار سرم

به دیده چون بخرامد نهم چرا ننهم

به زیر هر قدمش گر بود هزار سرم

بر آستان درش سر نهاده پندارم

که آفتاب گرفته ست در کنار سرم

نگاه نرگس مستش به کیست آه دریغ

که چون بنفشه فروشد درین خمار سرم

چو بر حریر نی ام در کنار گل خفته

دریغ نیست که بالین کند ز خار سرم

به اختیار بدادم ز دست دامن دل

ولی ز دست ندادم به اختیار سرم

گذشت عمرم و عمری گذشت تا مانده ست

برون ز غرفه ی امید ز انتظار سرم

سر عزیز چرا می دهم به دست فنا

نه آخر از در یار است یادگار سرم

نزاری ام نه به زاری چو غافلان دگر

که پای مال کند خوابِ روزگار سرم

اگر چه بی سر و پایم فرو نمی آید

به چار بالش ارکان افتخار سرم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام