گنجور

شمارهٔ ۸۴۰

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

بی تو خونابه به رخساره فرو می بارم

مرغ و ماهی همه شب خفته و من بیدارم

روزگاریست که بی مدّعیان می خواهم

که شبی بر سرِ کویِ تو به پایان آرم

بی تو فردوس نمی خواهم و طوبا و قصور

از بهشتی که نه آن با تو بود بیزارم

گر به چشمان سیاه اند حواری مشهور

پس من این جا هم از آن چشم حواری دارم

طوبی از رشک شود زرد بدان سرسبزی

که برآید به چمن شاهدِ خوش رفتارم

ور میسّر شودم باز شبِ قدرِ وصال

لب نهم بر لب جانانه و جان بسپارم

بیش ازین نیست دگر طاقتِ هجرانِ تو ام

چند ازین بار کشم صبر نماند این بارم

هرچه از حادثۀ یار برون آید دل

دگر آهنگِ فضولی نکند پندارم

باز ناگاه کند تازه گلی درآبم

که از آن گل نتوانم که دگر سر خارم

آفت ِ جان نزاری دلِ محنت کشِ اوست

وین همه با دلِ او ساختن از ناچارم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام