گنجور

شمارهٔ ۸۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

چو عشق پرده بر افکند و عقل شد محبوب

چه باک که از آن به دیوانگی شدم منسوب

به عشق پرتو خورشید عشق می جویم

وگرنه عقل چه بیند به دیده ی معیوب

قدم چو باز نگیرم همه به دست آرم

علی الخصوص چنین طالب و چنان مطلوب

به صدق دشمن جانیم و در نمی گنجد

محبت دگری با محبت محبوب

هزار سلسله بر هم شکسته ام آخر

که راست طاقت چندین شکایت از رخ خوب

فراق لیلی و بی صبری من مجنون

نسیم یوسف و خرسندی دل یعقوب

نزاریی که به دیوانگی سمر باشد

از او محال بود صابری هم از ایوب

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام