گنجور

شمارهٔ ۶۴۳

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

دوش یار آمد به بالینم فراز

گفت ای خوش خفته شب‌های دراز

ای به خود مشغول چون رهبان به بت

گوییا ما را نخواهی دید باز

اعتبار از ما ز خود کن اعتبار

احتراز از ما ز خود کن احتراز

کشتی بی نوح را تدبیر چه

سر فرودادن به گرداب مجاز

دست در دامان نوح وقت زن

بگذر از طوفان به کشتی نیاز

همچو لنگر تا به گردن در گلی

بادبان عشق را کن سرفراز

نفس را در پای مالیدن چو خاک

شخص را چون روح پروردن به ناز

گر به پای جان توانی حج گذارد

هر سحر در کعبه بگذاری نماز

حرف حرص از صفحهٔ خاطر بشوی

تا نباشد حاجت خط جواز

ترک این‌ها کن نزاری قصه چیست

محو شو در دوست اینک مخ راز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام