گنجور

شمارهٔ ۵۶۵

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

بیا که مهر تو با جان ز جسم ما برود

محبت ازلی کی چنین ز جا برود

میان اهل صفا گر ز آه خشم و عتاب

کدورتی بود آن هم به ماجرا برود

به دست عقل نباشد زمام عقل آری

حجاب عقل شود عشق تا قضا برود

شکایتی که مرا از تو و تو را از ماست

همان به است که آخر کنیم تا برود

تحمل سخنت می کنم به دیده ی سخت

که سست عهد بود هر که از جفا برود

هزار بار منادی به شهر دردادم

که خاک بر سر آن کز سر وفا برود

تو جمع باش که این خسته پریشان حال

به سر به پیش تو آید اگر به پا برود

چو قادری چه توان، اختیار باید کرد

اگر هزار جفا بر سر از شما برود

ز اعتقاد نزاری به صد پریشانی

نعوذ بالله اگر هرگز این صفا برود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام