گنجور

شمارهٔ ۵۲۱

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

مرا که جان به دهان از فراق یار برآمد

هزار بار فرو شد هزار بار برآمد

چه می کنم ز چنین روزگار بی تو دریغا

که در فراق ز جان و دلم دمار برآمد

دلم ز مهر و وفا رفت خانه خانه هم چون مهر

وفا ندید بسی گرد هر دیار برآمد

کنار تا به میان چون برآمده ست ز چشمم

که از میان تو شوری هزار بار برآمد

گره گره شود از خونِ بسته دل ریشم

نفس نفس که ز حلقم به اضطرار برآمد

فرو شده ست مرا خار عشق بر رگ جانم

دمار از رگ جانم ز خار خار برآمد

اگر برآمد خار از کنار یاسمن تو

بدیع نیست که گل هم ز نوکِ خار برآمد

بلای عشق تو ما را کمند عشق به گردن

برهنه کرد و به بازار روزگار برآمد

نه هم نزاری مسکین به بحر عشق فرو شد

که چون نزاری از این دست صدهزار برآمد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام