گنجور

شمارهٔ ۵۰۸

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

گر دگر باره مرا با تو وصالی باشد

خوش ملاقاتی و بس نادره حالی باشد

جان و دل همرهِ اوی‌اند مگر عرضه کند

حال مسکینیِ من گرچه محالی باشد

جز صبا معتمدی نیست که در هر سحری

بگذرد بر در و بام تو مجالی باشد

محرمی را چه شود گر بفرستی گه گه

باشد آخر که مرا از تو سوالی باشد

گر کنی سوخته ای را به سلامی دل شاد

عُهده در گردن من گرت وَبالی باشد

یک شبم بار ده و چند قدح بر سر کن

آب انگور ز دست تو زلالی باشد

پاک رو باش تو وز تهمت جاهل مندیش

کان به نزدیک خردمند خیالی باشد

حاسد و خصم بود بر عقبش بسیاری

هرکه را نادره تر حسن و جمالی باشد

روشنایی بهشت است که می افزاید

نظری پاک که بر چشم غزالی باشد

هیچ بدگوی ز ما نیک نیفتاد آری

خود در این باب نزاری زده فالی باشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام