گنجور

شمارهٔ ۵

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

دانی چه مصلحت را بل غاغ شد بخارا

تا این ستیزه گاران بی دل کنند مارا

زین قوم در خراسان الاّ بلا نخیزد

شکلی کنید و دفعی بنشستن بلا را

گفتم از آن جماعت یاری به چنگم آید

آن دل که داشتم نیز از دست شد قضا را

یاری چنان که باید دیدم ولی دریغا

گر التفات کردی در عشق مبتلا را

ترکی که گر به دعوی از خانقه در آید

از دین و دل بر آرد پیران پارسا را

گر زلف تاب داده باز افکند به گردن

از نافه ی نغوله مشکین کند صبا را

گر فرق او ببیند بالای ماه رویش

خط در کشد منجّم بر چرخ استوا را

در ملک خوب رویی آخر چه کم بباشد

گر بوسه یی ببخشد خشنودی خدا را

زر باید ای نزاری تا کی خروش و زاری

تمکین نمی کند کس درویش بینوا را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محمد نوشته:

آیا در مصرع اول بیت اول کلمۀ «بلغاک» صحیح‌تر نیست؟ به معنی غوغا؟

کانال رسمی گنجور در تلگرام