گنجور

شمارهٔ ۴۷

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

کیست که چاره ای کند جانِ به لب رسیده را

باز به دست ما دهد پایِ دل رمیده را

کیست که او خبر کند یار مرا ز حال من

تا به دعا مدد دهد یارِ ستم رسیده را

هیچ خیال آن پری از نظرم نمی¬رود

کاج به خواب دیدمی آن به خیال دیده را

تفِّ سمومِ سینه ام تا به خیال کم رسد

هر نفس آب می¬زنم صحن سرای دیده را

باز اگرم به ره بوَد بخت ز خاک کوی او

سرمه¬ی روشنی کشم دیده ی خون چکیده را

جان کند و جگر خورد هر که چو من به دستِ خود

سلسله¬ی ستم کند پای به سر دویده را

جز به خلافِ اهل دل سیر نمی¬کند فلک

قاعده نیست راستی این فلکِ خمیده را

یاد مکن نزاریا عهد گذشته تا دمی

در حرکت نیاوری درد نیارمیده را

عمرت اگر وفا کند باز رسی به دوستان

ور نرسی وداع کن عمر به سر رسیده را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

چمن سرا نوشته:

مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن صحیح است

کانال رسمی گنجور در تلگرام