گنجور

شمارهٔ ۴۲۸

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

عمری که مردِ عاشق بی دوست می گذارد

هرگز روا نباشد کز زندگی شمارد

بی ذکرِ او وبال است گر یک سخن بگوید

بی یادِ او حرام است گر یک نفس برآرد

حاسد به طعنه گوید کز دوست می شکیبد

من می روم و لیکن بختم نمی گذارد

سنگین دلان بخندند از بی قراریِ ما

رضوان اگر ببیند رویِ تو حالت آرد

گر تلخ گفت شیرین فرهاد می پسندد

ور زهر می فرستد چون نوش می گوارد

قاضی چه کار دارد با اعتقادِ عاشق

گو از پسِ قضا رو گر شرع می گذارد

در آتشِ جدایی بس معجزی نباشد

بر آبِ چشمِ عاشق گر سیلِ خون ببارد

با آن که در حضورم اثبات جهل باشد

پنداشتم به غیبت کز ما خبر ندارد

تنها مرو نزاری زیرا کسی بباید

کو را به ما نماید ما را بدو سپارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام