گنجور

شمارهٔ ۴۱۷

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

که دست از هوایِ تو بر سر ندارد

که چشم از فراقت به خون تر ندارد

جمادست نه جانور هر که شوری

ز شیرینِ عشقِ تو در سر ندارد

درین آشیان خانه مرغی نبینم

ز شوقِ تو بر بالِ جان پر ندارد

دگر در خرابات رندی ندیدم

که بر کف ز یادِ تو ساغر ندارد

مبیناد چشمی که از خاکِ راهت

به خونابۀ دل مخمَّر ندارد

مرا از تو دردی ست در دل عجایب

ولی با که گویم که باور ندارد

چه دردست شوقت که ساکن نگردد

چه بحریست عشقت که معبر ندارد

در آن بحر رفتی نه مسکین نزاری

که این زهره شیرِ دل آور ندارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام