گنجور

شمارهٔ ۴۰۱

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

تا نیستی در آمد و هستیِ ما ستد

هم صبر در حجاب شد از ما و هم خرد

ما عاشقانِ کویِ خرابات دم زنیم

کز زاهدانِ صومعه بویِ وفا نزد

از حرص و آز تن به عنا در نداده ایم

هم چون درختِ توت لگد خورده از قفد

دیوانگانِ ملکِ خداییم و خلق را

در ما ز راهِ عقل تصرّف نمی رسد

ما را به رنگ و بوی تفاوت نمی کند

گر اطلس است پوشش و گر پارۀ نمد

محرابِ دینِ ما خمِ ابرویِ او بس است

یک وجه اگر دو قبله کند کی روا بود

چون دوست در نظر بود از حور فارغیم

با نور آفتاب کجا شمع در خورد

الّا رضایِ دوست نجویم ز خیر و شر

الّا برایِ دوست نگویم به نیک و بد

در عشق واجب است دلیلی نزاریا

هرگز به منتها نرسد هیچ کس به خود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام