گنجور

شمارهٔ ۴۰

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

به کام دل بدیدم خویشتن را

گرفتم در بر آن سیمین بدن را

به دستم داد زلفی کز نسیمش

جگر خون گردد آهوی ختن را

ببوسیدم بنا گوشی که عکسش

طراوت داد برگ نسترن را

صنوبر قامتی کز رشک ساقش

به گِل درماند پا سرو چمن را

نه در پهلو که در چشمش نشاند

اگر چون گل دهد خاری سمن را

جهانی در شکر گیرد هرآن گه

که همچون پسته بگشاید دهن را

چو بنماید سر دندان به خنده

بریزد آبرو درِّ عدن را

ز بویش زنده وا باشد نزاری

به خاکش گر فرستد پیرهن را

اگر بر تربتش روزی نهد دست

بدرّد بر خود از رقّت کفن را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعلین فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام