گنجور

شمارهٔ ۳۹۶

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

زمانه گرچه بسی بر سرم نهاد

کمند زلف تو باری دگر به دستم داد

خوشا حیات به رویت که زنده زان نفسم

که با تو باز ملاقاتم اتفاق افتاد

بلی حصول مراد از حیات جسمانی

دمیست در نظرِ همدمی ، دگر همه باد

رفیق همدم ما در سفر خیال تو بود

که آفرین خدا بر رفیق همدم باد

بهشت اهل صفا چیست ؟ راست گویم نیست

مگر دری که به دیدار دوستان بگشاد

دهان به چشمه نوش تو تا درآوردم

از آن زمان ز لب کوثرم نیامد یاد

به بندگی تو تا کرده ام قدم ثابت

به قامت تو که هستم ز هرچه هست آزاد

نخست طالب حج ترک سر گرفت آن گه

قدم به عزم متین در طریق کعبه نهاد

طمع به صحبت شیرین خطا بود کردن

به ترک جان گرامی نکرده چون فرهاد

نزاریا به ثبات قدم مکن دعوی

که خانه بر گذر سیل می نهی بنیاد

محل پنجه صبر تو پیش بازوی عشق

چنان که موم بود در برابر پولاد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام