گنجور

شمارهٔ ۳۷۱

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

بیا و بوسه بده از آن لبان خندانت

که در دلم زدی آتش به آب دندانت

به ابروان خوش آشفته کردی ام با خود

چه دید خواهم از آن چشم های فتانت

مرو دمی بنشین تا شکستگان‌ فراق

خبر کنند ز حال دل پریشانت

کسی برای خدا با تو بر نمی گوید

که چند ناز کنی بر نیازمندانت

امید نیست که رحمت کنی و نرم شود

به آتش دم گرمم دل چو سندانت

مگر شبی چو زبان داده ای به روز آرم

به خلوت ار نکند بخت من پشیمانت

چه باشد ار ز سر مرحمت نزاری را

شبی به خانه بری یا دمی به بستانت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام