گنجور

شمارهٔ ۳۵۳

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

خیال دوست ز من خورد و خواب بازگرفت

بسوخت وز جگر تشنه آب بازگرفت

گر اندکی به شراب و سماع میلم بود

سماع باز ستاند و شراب بازگرفت

به من بر ید محبت ز ابتدای ازل

پیام عشق بداد و جواب بازگرفت

چو مرغ شب نظرم تاب آفتاب نداشت

و گر نه چند ره از خور نقاب بازگرفت

نداشت طاقتِ نور تجّلی شب طور

کلیم از آن ورق اضطراب بازگرفت

عجب دهنده ی بخشنده یی ست حاتم عشق

که هر چه داد به کس بر شتاب بازگرفت

به دامنش نتوان دست زد مگر وقتی

که آستین به رخ آفتاب بازگرفت

همای عشق به هر سر که سایه برگسترد

و گرچه صعوه بود ار عقاب بازگرفت

خلاف نیست نزاری ز هرچه گیرد باز

ولی ز دوست نشاید خطاب بازگرفت

فرو شود به همه حال هرچه دست سخاست

نثار فیض عمیم از سحاب گرفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام