گنجور

شمارهٔ ۳۵۲

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

تا دل مجنون ما راه قلندر گرفت

هر چه نه لیلیش بود از همه دل برگرفت

سر به گریبان عشق برزد و مردانه وار

جان به میان برنهاد دامن دل برگرفت

عشق چو از کنج غیب راه کمین برگشاد

دل ز سر جان برفت سر کم افسر گرفت

باز چو برخاستم از روش نام و ننگ

بار دگر طعنه زن ولوله از سر گرفت

بی خبران را چه بیم از اثر برق عشق

عشق نه آن است کو با همه کس درگرفت

در حق هر بی هنر عشق نظر کی کند

خضر به مقصد رسید رنج سکندر گرفت

سوز نزاری ز جان بس که علم برکشید

قبّه ی مینا بسوخت گنبد اخضر گرفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام