گنجور

شمارهٔ ۳۳۷

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

دریغ عمر که بی روی دوستان بگذشت

چو باد صبح که بر طرف بوستان بگذشت

دریغ سود ندارد چو اختیار از دست

برفت هم چو خدنگی که از کمان بگذشت

بهار عمر جوانی و بی غمی افسوس

که هم چو قافله ی باد مهرگان بگذشت

تو خود قیاس کن ای بی خبر که در دل ما

چه آتش است که دودش ز آسمان بگذشت

بسوخت حلق من از بس که برق آه دلم

ز سینه هم چو براق سبک عنان بگذشت

هنوز دیده به هم می نهم تعالی الله

ز هر چه بر سرم از گردش زمان بگذشت

چه حاصل از سفر بی مراد هیچ همین

فسانه ای که فلان آمد و فلان بگذشت

نزاریا چه کنی چاره نیست تن درده

به جور چرخ که کار تو زین و آن بگذشت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام