گنجور

شمارهٔ ۳۲۲

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

تو را سری که به پیمان من درآری نیست

مرا دلی که به دست غمش سپاری نیست

سر تو دارم اگر تیغ می زنی و تو را

دلی که کار غریبی چو من بر آری نیست

شبی دمی قدمی رنجه کن اگر چه مرا

به قدر عزّت تو دست حق گزاری نیست

نه زر که در قدمت ریزم و نه دست که دل

به زور باز ستانم ورای زاری نیست

علاج درد دلم مرگ می کند چه کنم

که سخت جانم و جان دادن اختیاری نیست

بساز با من بی چاره چون بسوختی ام

بسوزی و بنسازی طریق یاری نیست

به چشم خوار مبین در من ای چو دیده عزیز

که همچو بنده عزیزی سزای خواری نیست

تو را اگر چه بسی عاشقان مسکین اند

یکی ز جمله به مسکینی نزاری نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام