گنجور

شمارهٔ ۲۸۶

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

مرا با دوست کاری اوفتاده ست

که دل با او به جانم در نهاده ست

ولیکن اختیاری نیست این کار

که خشت از کالبد بیرون فتاده ست

جمالش از دماغم هوش برداشت

خیالش پیشِ چشمم ایستاده ست

به جز می مونس دیگر ندارم

دلِ غم گین به می پیوسته شادست

مراد از هر دو عالم گر بدانی

حضورِ دوستان و جام باده ست

وگرنه هر چه بیرون زین دو قسم است

به نزدیکِ خرد فی الجمله بادست

چو موعد زان جهان حور و شراب است

مرا این هر دو این جا دست داده ست

نخواهم انتظارِ نسیه بردن

بهشت نقد بر ما در گشاده ست

نزاری مریم رز را نکو دار

که می او را مسیحی پاک زاده ست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعلین فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام