گنجور

شمارهٔ ۲۸۱

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

چنین ز دستِ دلم اختیار از آن رفته ست

که دوستی تو در مغز استخوان رفته ست

ره از بر تو فراتر نمی توانم برد

که از بدایت فطرت برین نشان رفته ست

براتِ عشق چو برنام تست من چه کنم

که این حواله ز مبدای کن فکان رفته ست

نه دل نه دیده ز بو بر نمی توانم داشت

سموم در دل و در دیده گر سنان رفته ست

به نوک غمزه دلم سفته ای بیا بنگر

معیّن است که این تیر از آن کمان رفته ست

بر آتشم منشان دم به دم که دود نفس

توان شناخت که از حلق ناتوان رفته ست

بلایِ عشق و دل رفته و شکیبایی

چنین چه گونه کنم چون قضا چنان رفته ست

چه فتنه ها که ز من در گذشت و معلومم

نشد هنوز که برمن چه امتحان رفته ست

ز خویشتن نتواند ممیّزی بر ساخت

که صیت عشق نزاری همه جهان رفته ست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام