گنجور

شمارهٔ ۱۷۶

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

بتی فربه سرین لاغر میان است

چه می گویم میانش بی نشان است

سخن تا بر لبش ناید ندانند

که در اصل آن شکر لب را دهان است

لبش را چون توانم کرد نسبت

به شیرینی که شیرین تر زجان است

نسیم لطف طبعش را چه گویم

که با باد سحرگه هم عنان است

جمال عالم آرایش به خوبی

نمودار بهشت جاودان است

زمان جز بر مراد او نگردد

از این جا نادر دور زمان است

اگر چه بس سبک روح است لیکن

غم او بر دلم بار گران است

مرا سودای او در سر چو آتش

که افتد در حریر و پرنیان است

نمی یارم گذر کردن به کویش

که سیلاب از کنارم تا میان است

خبر داری ز آتش دان گردون

تنور سینه ی من همچنان است

پری دیده ست پنداری نزاری

چنین با آدمی بیگانه ز آن است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعلین فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام