گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

مرا جانانه ای نامهربان است

ببرد از من دل و در قصد جان است

به صد دل دوست میدارم ز جانش

به حسن خویشتن مغرور از آن است

که داند عاقبت هم رحمت آرد

که در احکام فطرت کس ندانست

مگر هم در کنار آید چو با او

اگر جان است و گر دل در میان است

به لب شیرین تر از آب حیات است

به غمزه آفت خلق جهان است

به رشک آمد صدف در قعر دریا

از آن دردانه ها کش در دهان است

خجل گردد قمر از ماه رویش

که نیکوتر ز ماه آسمان است

سرش با ناتوانان در نیاید

نزاری عاشق تنها از آن است

نزاری از غم نادیدن او

به صد زاریّ و زار و ناتوان است

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.