گنجور

شمارهٔ ۱۳۴۲

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

تا به کی عجب و شرک و خود بینی

با خدا باش تا خدا بینی

این همه شوق و عشق و درد و نیاز

در میان هیچ تو همه اینی

شش همی خواهی و یک آمد نقش

آن نکوتر که مهره بر چینی

جان به تلخی چو کوه کن بدهی

بس که مغرورِ حسنِ شیرینی

چه محل پیشِ پاک بازانت

تا تو مشغولِ جاه و تمکینی

از پراکندگی نباشی جمع

تا تو موقوفِ نقشِ پروینی

از خلافِ تو فتنه ها خیزد

کی پسِ کارِ خویش بنشینی

تا کنند آفرین بَدان بر تو

از درِ سد هزار نفرینی

وربه نیکانت التجا باشد

احسن الله محضِ تحسینی

صیدِ تو نیست جز کبوترِ زار

پس تو شاهی نیی که شاهینی

پس چه دشمن نزاریا و چه دوست

دل پر از مهر و سر پر از کینی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام