گنجور

شمارهٔ ۱۲۸

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

آوازه آن جمال برخاست

ما را طمعِ محال برخاست

از حسنِ جمال او خبر شد

جانم ز پیِ وصال برخاست

در دیده خیالِ وصل بنشست

سودا همه زین خیال برخاست

بنمود جمال و باز پوشید

تا این همه قیل و قال برخاست

غوغایِ قیامتی دگربار

از حاسدِ بد سگال برخاست

ای دوست درآ و فارغم کن

کز خویشتنم ملال برخاست

عمرم ز بس انتظار بگذشت

صبرم ز بس احتمال برخاست

عشق آمد و رستخیز حیرت

از عقل شکسته حال برخاست

پندار نزار یا قیامت

پیش از تو به چند سال برخاست

مردانه ز پیشِ خویش برخیز

اینک حُجُب از جمال برخاست

هرگز نرسد به هیچ مقصد

هر کز قدمِ رجال برخاست

در بادیهء امید باید

تشنه ز لبِ زلال برخاست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام