گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

چه دلبری که به دل داریی نپردازی

همین و بس که دل می بری به طنّازی

به پیش خلق ز جور تو پرده بردارم

اگر ز رخ نفسی پرده برنیندازی

دلم ز پای درآمد بیا و دستم گیر

سری به کار درآور مکن سرافرازی

به خوبی تو چه نقصان رسد اگر نفسی

دلِ شکسته دلی را به لطف بنوازی

نیاز بنده و ناز تو چند بردارد

به حسن یک دو سه روزه این چنین چه می نازی

عنان عقل رها کن که هیچ نگشاید

ز نقش بندی و طرّاری و عجب سازی

ز من حیا نکنی از خدا نیندیشی

که هر زمان به جفا حیله ای نو آغازی

اگر حواله ی کار تو با خدای کنم

مسلّمت نشود با خدا حیل بازی

شبی که گوش کنی ناله نزاری را

اگر چه سنگ دلی هم چو موم بگدازی