گنجور

شمارهٔ ۱۲۰۷

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

نیک‌بخت است که دارد چو تو یاری و نگاری

من ندیدم به نکورویی و خوبیِ تو باری

خرّم آن دل که بود در سر زلفِ تو قرارش

گرچه در زلفِ پریشانِ تو خود نیست قراری

یوسفِ مصر گر این روی بدیدی چو زلیخا

مصر در وجه نهادی عوضِ بوس و کناری

پادشاهیست گدایی به سرِ کویِ تو کردن

تا که را دولتِ این کدیه میسّر شود آری

اتّصالاتِ احبّا چو ز مبداست پس این‌جا

شاید ار بر پیِ یاری برود خاطرِ یاری

شد سرم پر ز بخارِ غمِ سودایِ تو آیا

از میِ لعلِ لبت باز توان کرد بخاری

بر نه انگیزدم از کویِ تو طوفانِ قیامت

تا نگویند که از کوی تو برخاست غباری

راستی دستِ تو آلوده دریغ است به خونم

جهد کن هان که در انداخته‌ای طرفه شکاری

صیدِ لاغر چه کشی مرحمتی کن که کم افتد

چون نزاری به کمندِ تو گرفتار نزاری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام