گنجور

شمارهٔ ۱۱۶۲

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

هیچ یاری بود که برگردی

بعدِ چندین که دوستی کردی

از تو گو روزگار برخور ، ما

برنخوردیم و خونِ ما خوردی

دلِ خلقی بسوختی آخِر

تا کی ای شوخ نا جوان مردی

تو بدین جفتِ چشم و ابروی طاق

رستخیز از جهان برآوردی

دردِ بی چارگانِ سوخته دل

چه شناسی که فارغ از دردی

خونِ دل می دهی نزاری را

کش به خونِ جگر بپروردی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام