گنجور

شمارهٔ ۱۱۵۸

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

گر هیچ صبا به ما گذر کردی

وز دوست به ما پیامی‌ آوردی

جان و دل اگر چه بی دل و جانم

بستاندی و به دوست بسپردی

تا بندگیی برد ز من جایی

کو یاری و هم‌دمی و هم‌دردی

با من چه فتاد مدّعی را کاشک

هر کس غم کار خویشتن خوردی

ای قوم حُذر کنید از این طوفان

ترسم که به دامنی رسد گردی

گر قدر فنای عشق دانستی

افسرده به ناز جان نپروردی

بگریز نزاریا از آن میدان

کت نیست مجال هیچ ناوردی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام