گنجور

شمارهٔ ۱۱۴۷

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

کاشکی ما را جفا از پیشِ ما برداشتی

کز وجود ناقص ما ذره ای نگذاشتی

من بر آنم کز وجودِ من برون آرد مرا

در سر ِ هر کس به حد ِ او بود پنداشتی

سلطنت هم گر بدین طبل و علم بودی به حشر

دشت بان داهولِ خود آن روز هم بفراشتی

مطبخ محمود با چندان شکوه سلطنت

هم به سعی دشت بان می یافت شام و چاشنی

وای ازین دیوان ِ مردم چهره یعنی نفس ما

آدم ار دانسته بودی تخمِ بد کی کاشتی

گر بدانستی که با خاک خواهد رفت خاک

چشمه ی حیوان به دست ِ خود نمی انباشتی

رستمی بودی مظفر گشته بر اکوان

گر نزاری روی از اکوانِ خود برداشتی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام