گنجور

شمارهٔ ۱۱۴۶

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

کاش باری عقل دست از کارِ ما واداشتی

تا نبودی بر سر ِ ما ننگِ هر ناداشتی

بی نصیبم از سروش ِ عقل و بی سامان ِ بخت

چون بزرگان یا خط ِ آزادیی یا داشتی

هیچ اگر در باب ِ ما بودی رعایت گونه ای

هرگز آخر یک نفس یک لمحه با ما داشتی

بر گذرگاه جیوش عقل نشستی دلم

هم از آن برتر شدی از پیش اگر پا داشتی

چون به خود درماند و شد از عشق کلی ناامید

خواست تا دل با کسی یک رو و یک تا داشتی

دست زد در دامنِ عشق و بدو تسلیم کرد

عقل خود ننشستی از اول اگر جا داشتی

چون رموزی داشت با ما عشق از مبدای کون

با همه کس گر همان بودی همان را داشتی

فاش از اهل بهشت استی و در خورد ِ ثواب

دست ها در حلقه های زلف حورا داشتی

این همه کس داند از حالِ نزاری کو به طوع

پس روی ِ عقل کردی گر نه سودا داشتی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام