گنجور

شمارهٔ ۱۱۳۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

شهره ی شهر شدم در غم شهرآشوبی

وز که در دوستیِ او نگرفتم کوبی

بی‌دل‌آرامی آرام نمی‌گیرد دل

چه کنم بخت ندارد که ندارد خوبی

صبر بر وعده ی فردای قیامت تا چند

هم‌چنین بر نتوان ساخت ز من ایّوبی

دامن سرو قدی را به کف آرم امروز

در چنین سایه نشینم من و اینک طوبی

از محبت اثری نیست در آن سینه که نیست

در دلش جنبش دردی ز غم محبوبی

هیچ دل‌ سوخته را دردِ مسلمانی نیست

کیست کز دوست سوی دوست برد مکتوبی

مسند مصرِ دل ما نبود بی‌یوسف

حزن را نیست ولیکن به سر از یعقوبی

لافِ معنی نتواند که زند هر گولی

اژدهایی نتواند که کند هر چوبی

بر نزاری چه ملامت که ز مبدای وجود

میل هر طایفه‌ ای هست سوی مطلوبی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام