گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

به دام عشق درآویختم دگرباره

ز شهر فتنه برانگیختم دگرباره

هزار بار همه خاکِ آستانة دوست

به خونِ دیده برآمیختم دگرباره

چو پیش ازین که برآشفته بودم از مردم

نفور گشتم و بگریختم دگرباره

نزاریا چه کنی قصّه هم چنان می‌گوی

به دامِ عشق درآویختم دگرباره