گنجور

شمارهٔ ۱۰۳۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

بی‌دوست این منم که به سر می‌برم چنین

جان می‌کنم به هرزه و خون می‌خورم چنین

در تنگ‌نایِ غارتِ عشق اوفتاده‌ام

زین ورطۀ مخاطره کی بگذرم چنین

امّیدِ واثق است که از لطفِ بی‌دریغ

در دستِ غم رها نکند داورم چنین

هم لطفِ او کند مگر از روی مرحمت

دفعِ بلا که می‌گذرد بر سرم چنین

هر روز دل به واقعه‌ ای مبتلا بود

مادام تا به چشمِ خرد بنگرم چنین

دل می‌برند و هیچ غم من نمی‌خورند

افسون همی‌ کنندم و دم می‌خورم چنین

مسکین نزاری از دلِ خود رأی در بلاست

دشمن به عزِّ و ناز چه می‌پرورم چنین

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام