گنجور

شمارهٔ ۴

 
نیر تبریزی
نیر تبریزی » غزلیات
 

بجان دوست که از درمران گدائی را

که جز درت نشناسد در سرائی را

کدام دل که در او جا کند نصیحت خلق

مگر خیال تو خالی گذاشت جائی را

بیا بصبر من و عشق خود مشاهده کن

حدیث مورچه و سنگ آسیائی را

خدا کند که گزندت زچشم بدنرسد

بدین صفت که دهی داد خود نمائی را

زحد گذشت تطاول عنان غمزه مست

نگاهدار که حدّیست دلربائی را

مرا که مفلس عورم کدام طالع و بخت

که سایه ای بسر افتد چتو همائی را

دلا بلاوه پر و بال خویش خسته مکن

که چاره نیست کمندی چنین رسائی را

به بوسه ای زدهانش بجان رضا ندهد

بتان بهیج رساندند خون بهائی را

کجاست زاهد خودبین از اینجمال بدیع

بگو بیا و به بین قدرت خدائی را

بخاکپاش نهادم سرو ندانستم

ستان زناز نه بینند پشت پائی را

غلام حضرت شاهم مرا حقیر مبین

چنانچه دیده کوته نظر سهائی را

شه سریر ولایت که بندگان درش

دهند خاتم جم کمترین گدائی را

گذشت شعر زشکر مگر ز منطق تو

برد بعازیه نیر سخن سرائی را

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.