گنجور

 
نیر تبریزی
 

بجان دوست که از درمران گدائی را

که جز درت نشناسد در سرائی را

کدام دل که در او جا کند نصیحت خلق

مگر خیال تو خالی گذاشت جائی را

بیا بصبر من و عشق خود مشاهده کن

حدیث مورچه و سنگ آسیائی را

خدا کند که گزندت زچشم بدنرسد

بدین صفت که دهی داد خود نمائی را

زحد گذشت تطاول عنان غمزه مست

نگاهدار که حدّیست دلربائی را

مرا که مفلس عورم کدام طالع و بخت

که سایه ای بسر افتد چتو همائی را

دلا بلاوه پر و بال خویش خسته مکن

که چاره نیست کمندی چنین رسائی را

به بوسه ای زدهانش بجان رضا ندهد

بتان بهیج رساندند خون بهائی را

کجاست زاهد خودبین از اینجمال بدیع

بگو بیا و به بین قدرت خدائی را

بخاکپاش نهادم سرو ندانستم

ستان زناز نه بینند پشت پائی را

غلام حضرت شاهم مرا حقیر مبین

چنانچه دیده کوته نظر سهائی را

شه سریر ولایت که بندگان درش

دهند خاتم جم کمترین گدائی را

گذشت شعر زشکر مگر ز منطق تو

برد بعازیه نیر سخن سرائی را