گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

نی دیده هر دلی را دیدار می‌نماید

نی هر خسیس را شه رخسار می‌نماید

الا حقیر ما را الا خسیس ما را

کز خار می‌رهاند گلزار می‌نماید

دود سیاه ما را در نور می‌کشاند

زهد قدیم ما را خمار می‌نماید

هرگز غلام خود را نفروشد و نبخشد

تا چیست اینک او را بازار می‌نماید

شیریست پور آدم صندوق عالم اندر

صندوق درشدست او بیمار می‌نماید

روزی که او بغرد صندوق را بدرد

کاری نماید اکنون بی‌کار می‌نماید

صدیق با محمد بر هفت آسمانست

هر چند کو به ظاهر در غار می‌نماید

یکیست عشق لیکن هر صورتی نماید

وین احولان خس را دوچار می‌نماید

جمله گلست این ره گر ظاهرش چو خارست

نور از درخت موسی چون نار می‌نماید

آب حیات آمد وین بانگ سیلابست

گفتار نیست لیکن گفتار می‌نماید

سوگند خورده بودم کز دل سخن نگویم

دل آینه‌ست و رو را ناچار می‌نماید

شمس الحقی که نورش بر آینه‌ست تابان

در جنبش این و آن را دیوار می‌نماید

هر طبله که گشایم زان قند بی‌کرانست

کان را به نوع دیگر عطار می‌نماید

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

نادر.. در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۴۴ نوشته:

جمله گل است این ره ...

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

همایون در ‫۲ سال و ۹ ماه قبل، چهار شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۴۹ نوشته:

آب حیات آمد وین بانگِ سیل آبست
گفتار نیست لیکن گفتار می‌نماید
شاه رخسار خود را به هر خسیسی‌ و هر حقیری نمی نماید بلکه به کسی‌ می‌‌نماید که آن کس بتواند آن را به دیگران نیز منتقل کند و خشک و خود خواه نباشد لطیف و بخشنده باشد
اما جلال دین می‌‌گوید که مدتی است که تصمیم گرفته‌ام دیگر از شمس سخن با کسی‌ نگویم هر چند دل من مثل آیینه است و ناگزیر آن چه در دل من هست را به همه نشان می‌‌دهد
پس بهتر است خودم بگویم چون همه شادی‌های من از اوست و همه توانائی‌ها و پهلوانی‌ها و شیر صفتی من از وجود شمس چون سیلی‌ پر توان جاری می‌‌گردد و در کلام من طنین افکن می‌‌شود، هر بار که آتش من به دود سیاه می‌‌گراید دوباره آن را به شعله فروزان تبدیل می‌‌کند
عطار و دوا فروش در هر قوطی و طبله‌ای یک داروی خاصی‌ قرار می‌‌دهد که هر کدام برای مرضی خاص است ولی برای من هر چه از طرف شمس می‌‌رسد چه گل و چه خار چه نور و چه نار همه مانند شکر شیرین است
شمس بر عکس آن کسی‌ که غلام ویژه خود را نمی فروشد هر بار مرا به بازار می‌‌برد و به همه نشان می‌‌دهد تا همه به عشق من به او آگاه شوند زیرا هر بار در من سخنی تازه و عشقی‌ نو پدید می‌‌آورد که برای همه زیبا و شنیدنی است
امروز پیامی دارم از او که انسان در این جهان چون شیری درنده و غرنده است هر چند که چون بیماری گرفتار و ناتوان به چشم می‌‌آید ولی همان طور که محمد در غار بود ولی آنکه با او آشنا بود می‌‌دانست که جای او در آسمان است، انسان هم جایگاهی‌ آسمانی و توانائی فراوان در آفریدگاری دارد اگر به قدرت کشش عشق پی‌ ببرد

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.