گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست

دیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست

از دور ببینی تو مرا شخص رونده

آن شخص خیالست ولی غیر عدم نیست

پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانست

اما نه چنین جان که به جز غصه و غم نیست

من بی‌من و تو بی‌تو درآییم در این جو

زیرا که در این خشک به جز ظلم و ستم نیست

این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مرد

کو آب حیاتست و به جز لطف و کرم نیست

 

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

محمد رضا مسیبی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، چهار شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۱۰ نوشته:

طبق آموزه های بسیاری از راهنمایان معنوی از جمله کریشنا مورتی،اشو،جعفر مصفا. و پرویز شهبازی انسان میباید من ذهنی را از بین ببرد.این غزل بسیار زیبا همین معنا را بیان میکند.عدم شو.یعنی بعنوان ذهن و جسم حضور نداشته باش.تو ذهن نیستی و جسم هم نیستی.تو اگاهی پشت فکرهایت هستی.پس عدم شو.راه عدم شدن آگاهی از این موضوع است و راه دیگر مراقبه و مدیتیشن.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

شاهرخ در ‫۲ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۶ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۵۲ نوشته:

من ذهنی یک توهم است.
وجود ندارد که بخواهیم یا بتوانیم ، از بین ببریمش!
یک جهل است.
عوارضش گریبان آدمی را گر فته، و راه مواجهه با جهل ، تاباندن نور آگاهی است.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

عبدالعزیز میرخزیمه در ‫۱۰ ماه قبل، دو شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۲۵ نوشته:

من بی من و تو بی تو ، در آییم در این جو
زیرا که در این خشک ، بجز ظلم و ستم نیست
این جوی کند غرقه ، ولیکن نکشد مرد
کو آب حیاتست ، بجز لطف و کرم نیست
یعنی من بی من بشوم ، تو بی تو بشوی ، ما در آییم در این جو .جو یعنی آب روان ، کدام آب روان ؟ همان آب روانی که خودش میگوید :
در وجود آدمی جان و روان
می رسد از غیب چون آب روان
مثنوی _ دفتر نخست ، بیت 2221
همان آبی که همان زندگی که الان در شما دمیده میشود ، و از شما میخواهد عبور کند ، و شما با من ذهنی جلوی آن را گرفته اید ، و به این دلیل مریض جسمی و روانی شده اید . و برای اینکه در این خشک _ در این من ذهنی که الان داریم زندگی میکنیم _ غیر از ظلم و ستم نیست. و وقتی که من بی من میشوم و تو بی تو می شوی عشق شروع میشود و عشق در کمال شدتش بروز می کند . پس وقتی من بی من و تو هم بی من بشوی ، می بینید که این در واقع به نوعی عشق ورزی خدا با خداست ، زندگی با زندگی ست .بقول مولانا در جای دیگر :
راستی کن ای تو صدر راستان
ای تو صدر و من درت را آستان
آستان و صدر در معنی کجاست ؟
ما و من کو؟ آن طرف که یار ماست
این من و ما بهر آن بر ساختی
تا تو با خود نرد خدمت باختی
و حافظ میفرماید :
کی بندد طرف وصل از حسن شاهی ؟
که با خود عشق ورزد جاودانه
بده کشتی می تا خوش برآییم
از این دریای ناپیدا کرانه
میگوید : این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مرد ؛ پس این جوی غرقه میکند و مرد را یا انسان را نمی کشد .
کو آب حیاتست ،
که این آب زندگی ست ، غیر از آب زندگی چیز دیگری نیست.
کو آب حیاتست ، بجز لطف و کرم نیست
پس آن چیزی که الان دمیده میشود به ما _ این عنصر خدایی _ بجز لطف و کرم چیز دیگری نیست ، ما باید در آن غرقه بشویم
اقتباس از جلسه 58 گنج حضور استاد شهبازی

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.