گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتی

آخر چه کم گردد ز تو کز تو برآید حاجتی

بر تو زیانی کی شود از تو عدم گر شیء شود

معدوم یابد خلعتی گیرد ز هستی رایتی

یا مستحق مرحمت یابد مقام و مرتبت

برخواند اندر مکتبت از لوح محفوظ آیتی

ای رحمة للعالمین بخشی ز دریای یقین

مر خاکیان را گوهری مر ماهیان را راحتی

موجش گهی گوهر دهد لطفش گهی کشتی کشد

چندین خلایق اندر او مر هر یکی را حالتی

خود پیشتر اجزای او در سجده همچون شاکران

وز بهر خدمت موج او گه گه نماید قامتی

در پیش دریای نهان این هفت دریای جهان

چون واهب اندر بخششی چون راهب اندر طاعتی

دریای پرمرجان ما عمر دراز و جان ما

پس عمر ما بی‌حد بود ما را نباشد غایتی

ای قطره گر آگه شوی با سیل‌ها همره شوی

سیلت سوی دریا برد پیشت نباشد آفتی

ور سرکشی غافل شوی آن سیل عشق مستوی

گوش تو گیرد می‌کشد کو بر تو دارد رافتی

مستفعلن مستفعلن اکنون شکر پنهان کنم

کز غیب جوقی طوطیان آورده اندم غارتی

شکر نگر تو نو به نو آواز خاییدن شنو

نی این شکر را صورتی نی طوطیان را آلتی

دارد خدا قندی دگر کان ناید اندر نیشکر

طوطی و حلقوم بشر آن را ندارد طاقتی

چون شمس تبریزی که او گنجا ندارد در فلک

کان مطلع خورشید او دارد عجایب ساحتی

 
حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

نادر.. در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲ فروردین ۱۳۹۸، ساعت ۰۶:۰۷ نوشته:

دارد خدا قندی دگر..

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
ماهان نوری در ‫۲ سال قبل، یک شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۵۳ نوشته:

ما را نباشد غایتی...

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.