گنجور

غزل شمارهٔ ۱۳۹۱

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم

وقت است جان پاک را تا میر میدانی کنم

بیرون شدم ز آلودگی با قوت پالودگی

اوراد خود را بعد از این مقرون سبحانی کنم

نیزه به دستم داد شه تا نیزه بازی‌ها کنم

تا کی به دست هر خسی من رسم چوگانی کنم

آن پادشاه لم یزل داده‌ست ملک بی‌خلل

باشد بتر از کافری گر یاد دربانی کنم

چون این بنا برکنده شد آن گریه‌هامان خنده شد

چون در بنا بستم نظر آهنگ دربانی کنم

ای دل مرا در نیم شب دادی ز دانایی خبر

اکنون به تو در خلوتم تا آنچ می دانی کنم

در چاه تخمی کاشتن بی‌عقل را باشد روا

این جا به داد عقل کل کشت بیابانی کنم

دشوارها رفت از نظر هر سد شد زیر و زبر

بر جای پا چون رست پر دوران به آسانی کنم

در حضرت فرد صمد دل کی رود سوی عدد

در خوان سلطان ابد چون غیر سرخوانی کنم

تا چند گویم بس کنم کم یاد پیش و پس کنم

اندر حضور شاه جان تا چند خط خوانی کنم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

یکی نوشته:

آنکه مرا در این زندان تن قرار داده کسی جز خودم نیست.وقت آن رسیده است تا جانشین خداوند بر روی زمین باشم(مقام خلیفهُ الهی خویش را تصاحب کنم)
حال که از ما و منی رهیده ام کلام خود را همتراز با کلام خدا خواهم کرد.(اشاره به این مطلب است که گفتار مولانا با گفته قرآن در یک سطح و حتی گاهی دارای نور و عمق بیشتری است)
قلم من تا کنون با حجب و حیا بوده ولی از این پس پرده ها را خواهم درید.
خداوند بی همتا جهانی کامل به من داده است ولی من تا کنون بر آستانه ورودی جهان حقیقی بدتر از کافران مشغول اثبات وجود و ایمان بوده ام .
وقتی این جهان ظاهر متلاشی می شود خوشحالی واقعی را درک حواهیم کرد.
ای دلدار من (شمس تبریز) در عمق تاریکی وجودم از بودن علم حقیقی برایم گفتی اکنون با دل و جانم هرچه بخواهی برایت انجام می دهم.
در عمق تاریکی و کوردلی برای جاهلان باید شعله ای بر افروخت ولی وقتی دلت به روشنی می رسد خود بی واسطه از خورشید نور می گیری.
وقتی که پرده ها و جهالت ها برکنار شد بسان پرنده ای سبکبار بسوی روشنی پرواز میکنیم.
در حضور یگانه بی همتا که باشی از حلقه جزا و پاداش رسته ای و وقتی بر سر سفرهء فیوضات بی پایان ابدی قرار داری هر لحظه رازی از اسرار الهی بر تو مکشوف می گردد.
تا کی گوینده باشم باید که این گفت و گوی درونی را متوقف نمایم و گذشته و آینده را از ذهنم دور نمایم . وقتی که خداوند جان از عمق وجود من چشمه ای جوشان جاری ساخته دیگر چه عذر و بهانه ای که خویشتن خویش را کتمان نمایم.

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام