گنجور

غزل شمارهٔ ۱۳۲

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

در میان پرده خون عشق را گلزارها

عاشقان را با جمال عشق بی‌چون کارها

عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست

عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها

عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد

عشق دیده زان سوی بازار او بازارها

ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق

ترک منبرها بگفته برشده بر دارها

عاشقان دردکش را در درونه ذوق‌ها

عاقلان تیره دل را در درون انکارها

عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست

عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها

هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن

تا ببینی در درون خویشتن گلزارها

شمس تبریزی تویی خورشید اندر ابر حرف

چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

حسام الدین سراج » قصه گیسو » عقل و عشق

شهرام ناظری » نجوا » ارکستر و آواز و سه تار (ماهور)

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

nasim نوشته:

سلام
ممنون به خاطر سایت خوبتون
منظور شاعر در بیت دوم از شش جهت چی هست؟؟؟

مهاجرانی نوشته:

شش جهت، مراد از هر سوست که عقل ما رو به سویی کند. شمال و جنوب و شرق و غرب و اسمان و زمین. حافظ هم سروده است:
فریاد که از شش جهتم راه ببستند.
نشانه محدودیت عقل انسانی است که با پای عقل راه به جایی نمی برد. از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود.

کوروش نوشته:

شش جهت اشاره به ابعاد دنیای مادی دارد که عقل همواره درگیر آنست و فراتر از آن را نمیشناسد.
اما عشق با توجه به ذات مهنوی خود ابعاد بسیار فراتری را آشناست و به عقل میگوید که تو خود را زندانی این شش وجهی کرده ای اما من راه های دیگری را نیز همواره تجربه میکنم که ماورای ادراک توست.

کوروش نوشته:

معنوی صحیح است.

محمود نوشته:

ولی من فکر می کنم اشاره به شش محدودیت وجودی انسانی ( زمان،مکان،علت ومعلولی،…) دارد

جواد نوشته:

یکی از بهترین غزل‌هایی است که درباره تقابل عقل و عشق شنیده و خوانده‌ام.

ناشناس نوشته:

شش جهت ،منظور چهار جهت اصلی راست،چپ،جلو،عقب بالا وپایین است در یک فضای سه بعدی

هنگامه حیدری نوشته:

در لغت نامه دهخدا در خصوص شش جهت آمده است:

شش جهت . [ ش َ / ش ِ ج َ هََ ] (اِ مرکب ) جهات سته . شش طرف ؛ یعنی پیش و پس و چپ و راست و بالا و پایین . (ناظم الاطباء). پیش و پس و چپ و راست و زیر و زبر. (از التفهیم ). اطراف عالم که مشرق و مغرب و جنوب و شمال و تحت و فوق باشد. (آنندراج ) (غیاث اللغات ) : شش جهت کدامند؟ آن نهایتهای این سه بعدند که گفتیم از دو جانب . و یکی از نهایتهای طول پیش نام است و دیگر پس و یکی از نهایتهای عرض راست و دیگری چپ . و یکی از نهایتهای عمق زیر و دیگر زبر. (التفهیم ص ۴).

ابراهیم نوشته:

سلام انچه مهم است بیان محدودیت ومحرومیت است که مولانا به خوبی بیان کرده است.هر کسی خود را در جهات دنیای مادی محدود کند لاجرم خود را از رسیدن به مقامات بالای انسانیت محروم کرده است.شش جهت کنایه از شناخت عقلی است که در نگاه عارف بی اعتبار است ویا حداقل در نگاه زاهد فقط در ایجاد اسباب دارای اعتبار نسبی است. خدا یارتان

رامتین نوشته:

سلام
من بی اختیار به یاد این شعر افتادم؛ بعد به نظرم همین موضوعِ شش جهت اومد؛ بعد در جستجوی متنِ کاملِ شعر به این وبسایت رسیدم؛
بنظرِ من مراد از شش جهت می تونه شش چاکرایِ متفاوت در انسان باشه…
تنها چاکرایی که تمامِ گشایشها از اون اتفاق می افته چاکرای قلب یا چاکرایِ عشق (آناهاتا چاکرا هستش).
{مرد از چاکرا مراکز انرژی در بدن هستند که دوستان می تونن با مراجعه به وبسایتهایِ گوناگونی که در این زمینه هست اطلاعات جامعتری راجع بهشون کسب کنند}
با سپاس و عشق

بابک نوشته:

رامتین گرامى،
درود بر شما و خوش آمدى.
به گمان این حقیر نیز مراد از شش جهت همان شش جهت در دنیاى فیزیکى و مادى است و اشاره به حد کاربَرى عقل، که دوستان پیشتر توضیح دادند، و نه “هفت” چاکراى فوقانى.
اما،
تعریفاتى که از عشق کرده اند شباهت بسیار زیادى به شاکتى دارد؛ از جمله هر دو را آتشین و راهى پر از خطر توصیف کرده که براى پاى گذاردن در آن وجود “دلیل راه، پیر، شیخ …” حقیقى را لازم و واجب دانسته اند، و بدون وجود او طى این مسیر را ناممکن.
هر دو نیز این توصیف را حقیقى و نه مجازى عنوان کرده اند:
“…تا ببینى در درون خویشتن گلزارها”
فى المثال از “مولادهارا” چاکرا با گل دو برگش گرفته تا “ساهاسرارا” با گل هزار برگ خود، و آناهاتا در این میان با گلى دوازده برگ.
سرت شاد

بابک نوشته:

با پوزش،
“مولادهارا” و گل چهار برگ آن…

ایزدجو نوشته:

همانطوراست که میفرمایید
جهت ها مادی ست که عقل میابد
ولی عشق ازین جهات میگذرد
به ترجیع بند زیبای هاتف اصفهانی نظری بیاندازیم
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری
همه آفاق گلستان بینی
…….
از مضیق جهات درگذری
وسعت ملک لامکان بینی
یعنی چون عشق آمد دیگر گرفتار جهان مادی نخواهی بود
گفت: میروم تا عنان شه گیرم
کنم از دست ماهرویان داد
عقل گوید مرو که نتوانی
عشق گوید هر آنچه باداباد

حامد نوشته:

فکر کنم منظور همون ۶جهت فضای سه بعدی است ک محسوس عقل است… ومنظور از عشق آن است ک با ایمان واقعی ب نادیده اعتماد میکند، و گر نه ایمانی ک با عقل باشد همیشه در شک است، چون بعضی امور با منطق ناقص ما درست در نمی آید، عشق است اعتمادی است درونی ک منطقی نیست . . . البته با اینکه منظور از عشق در این شعر عشق عرفانی است، ولی با عشق بین دو انسان هم شاخه از همان درخت است

شاهرخ نوشته:

شش جهت معادل (( دانستگی )) است که افق عقل است . فراتر از آن فضای یکتایی است که، معادل بینهایت هستی و عالم نامحدود است.

جلال الدین نوشته:

ابر حرف : اشاره به همان صبح کاذب

بابک نوشته:

درود گرامیان
آیا بین شما کسى هست که معنى و مفهوم بیت اول رو خوب درک کرده باشد؟
چرا که براى بنده بسیار گنگ مى باشد.
سپاس

مهناز ، س نوشته:

بابک خان
در میان پرده ی خون عشق را گلزارها
عاشقان را با جمال عشق ِ بی‌چون کارها
اینطور می فهمم:
دنیای عشق گلزاری ست که در آن خونین جگر به تماشا نشسته ایم
و عاشقان درین گستان با داد و ستد و کشمکش های فراوان سر و کار دارند.
مانا باشی

مهناز ، س نوشته:

سهو القلم : گلستان

روفیا نوشته:

درود عزیزان
دریافت من کمی متفاوت است :
عشق اگرچه سرکش و خونین است ولی برای عاشق گلستان است،
عشق چون و چرا ندارد!
عشقِ بی چون : unconditional love
گفتگو آیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم

حسین نوشته:

مهناز بانو
سپاس
در ترجمه ی این غزل بودم
نظر شما برای من هم کار ساز آمد
شما هم مانا باشید

بابک نوشته:

سپاس مهناز بانو و روفیا خانوم
از مجموع دریافتهاى شما دوستان دریافتى داشتم ک خیلى عامیانه ابراز میکنم:

درسته ک عشق بالاوپایین داره، سختى و شاید عذاب داره، اما همه ى این سختیا تو دید آدم عاقله و عاشق همه ى اینا واسش شیرینه مانند گشت و گذار در گلزارها دلچسبه
و همچنین عاشقان با جلوه ى عشق بدون قید و شرط عشق بازى میکنن
جلوه اى کرد رخش روز ازل زیر نقاب
عکسى از پرتو آن بر رخ افهام افتاد
اینما تولوا فثم وجه الله

بابک نوشته:

یا اینکه تو این همه مشکلى ک داریم تو این همه سردرگمى و عذابى ک هستیم عشق راه رهایی ماست به سوى آنچه ک باید

سعید نوشته:

معنا ۶ جهت درک شد

محمد نوشته:

سخن درباره ی عشق زیاده؛ اما؟! ای کاش ؛به همون اندازه هم عاشق زیادبود.خیلی راحت کلام عاشقانه رومیخونیم ،امادرک عاشقانه کارکمترکسانیست.به راستی ممکنه یه روز بی زمانی یه جای بی مکانی عشق بیادسراغمون یخه ی لباسمونوبگیره بگه: آهای !کجاداری میری ؟راه ازاین طرفه .بعدبکشونمون دنبال خودشوهیچ وقت هم گمش نکنیم. یعنی واقعا میشه؟

گمنام-۱ نوشته:

آ ممد ،
به اندازه همه آدمای همه زمانها عشق و عاشق داریم
این آتش در جان هرکسی به گونه ای می آویزد، گاه می سازد ، گاه می سوزاند، بی خبر می آید ، سر زده

گو بسوز، گو بساز ، همواره خوش می آیی، کارمایه
حیات، خار نومیدی از پای جان بر کن، پرده خون بر دریده نوازش بگاهت بر کشتزار جانمان بتاب.
” بی عشق مباد سرنوشتم “

گمنام-۱ نوشته:

نوازش نگاهت،
بر شکر خند شکفتگی

میترا نوشته:

عشق از اول سرکش و خونی بود
تا گریزد آنکه بیرونی بود -
عشق هزینه سنگینی داره کمترینش تن و جسم است و متعلقات دنیایی - و سپس آرمان ها و دانش و عقل سلیم …
که گفته اند العلم حجاب الاکبر!

مجدا نوشته:

در میان پرده خون عشق را گلزارها
عاشقان را با جمال عشق بی‌چون کارها
به نظرم می گوید با حضور عشق وضعیت های سخت همچون گلزار نمود می کند و عاشق با زیبایی های عشق حق (بی چون) مشغول است.

نادر نوشته:

نیست جز عشق، در مقام وجود
همه ی بود و هست و خواهد بود

عقل و احساس و درک و الهامات
جسم و جانان و جان، از او موجود

گره ی عشق، عاشق و معشوق
بُرده بر جود خویش سر به سجود!

عشق رودیست در فراز و فرود!
هم سرودیست در ثنا و درود

گاه چون راز و گاه در ابراز،
گاه مستور و گه بود مشهود!

گاه در انتشار و گاهی جمع،
گاه چون عابدان و گه معبود!

خود مکان است خویشتن را عشق،
هم زمان است، آن به خویش عمود

نادر و غیر، می ندانم من …

نادر نوشته:

در بزم عاشقان، همگی شوق وحدت است
دلها رها ببین همه از قید چون و چند ..

مبینا نوشته:

به نظر من ۶ جهت که فرمودند ۶ جهت جغرافیایی است که جسم انسان‌ در این محدوده سیر میکند.اما سیر و سلوک عرفانی و طی الارض و مقاربه و مکاشفه با بعد مکان درگیر نیست و به این جهات محدود نیست و از انجایی ک میگوید بارها؛ احتمال سلوک را بیشتر میکند، چون این سیر و سلوک ارامشی به انسان میدهد و در دفعات بعدی چنان اسان میشود که لذتش انسان را به تکرار وا میدارد و در چشم به هم زدنی انسان خود را در مقصود میبیند

بهار نوشته:

معنای بیت اول و سوم چیست؟

همایون نوشته:

عقل با حس‌های ظاهری کار میکند و با اندازه‌ها و مقایسه‌ها سر و کار دارد

و سود بیشتر، هدف نهایی آن‌ است

جلال دین باور دارد که علاوه بر شش جهت فضایی جهت دیگری هم هست که آنرا

درون مینامد.

درون برای عقل، تاریک و بی‌ ارزش است همچون خار

حال آنکه جلال دین از این راه به گلزار معانی رسیده است

امروز علم هم از راه درون به دنیای عجیب کوانتم راه یافته است

و این ارتباط ذرات به همدیگر را جلال دین هم بار‌ها اشاره میکند

و راه درون را با پنج حس درونی مانند خیال و وهم و …. میتوان پیمود

که در آموزش‌های عرفا عشق است که خیال را به اوج میرساند

و مستی است که عشق را موجب میشود و مستی بیشتر عشق قوی تر

و سخن زیبا تر و تازه تر، می‌‌گوارا تر و صاف تر

عاشق همچون منصور آنقدر به عشق اعتماد دارد که به آسانی با خون خود بازی میکند

و هراس و محافظه کاری انسان‌های شش جهتی‌ را به هیچ می‌گیرد و در این معامله به بر ترین

جایگاه‌ها دست میابد، چون چنین کسی‌ پیدا میشود و حضور میابد دیگر به می‌‌گفتار نیز نیازی نیست

بابک چندم نوشته:

همایون گرامى،
این که شما آوردى:
…”راه درون را با پنج حس درونی مانند خیال و وهم و …. میتوان پیمود
که در آموزش‌های عرفا عشق است که خیال را به اوج میرساند
و مستی است که…”
پس چرا مولوى خود مى گوید:
“…پرده روشن دل بست و خیالات نمود”…؟

همایون نوشته:

پنج حسی هست جز این پنج حس
آن چو زر سرخ و این حسها چو مس

بابک جان خیال یک حس بسیار با ارزش است که بدون آن‌ انسان هیچ است

خیالات اما منفی است و نصیب کسانی میشود که حس‌های درون را به کمک پیر خود تربیت نکرده اند

همینطور وهم و اوهام

گر بدیدی حس حیوان شاه را
پس بدیدی گاو و خر الله را
گر نبودی حس دیگر مر ترا
جز حس حیوان ز بیرون هوا
پس بنی‌آدم مکرم کی بدی
کی به حس مشترک محرم شدی

حس مشترک اولین حس درون است که ترکیب همه حواس‌های بیرون است

آینهٔ دل چون شود صافی و پاک
نقشها بینی برون از آب و خاک
هم ببینی نقش و هم نقاش را
فرش دولت را و هم فراش را
چون خلیل آمد خیال یار من
صورتش بت معنی او بت‌شکن
شکر یزدان را که چون او شد پدید
در خیالش جان خیال خود بدید

کانال رسمی گنجور در تلگرام