گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۹۸

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

آمدم من بی‌دل و جان ای پسر

رنگ من بین نقش برخوان ای پسر

نی غلط من نامدم تو آمدی

در وجود بنده پنهان ای پسر

همچو زر یک لحظه در آتش بخند

تا ببینی بخت خندان ای پسر

در خرابات دلم اندیشه‌هاست

در هم افتاده چو مستان ای پسر

پای دار و شور مستان گوش دار

در شکست و جست دربان ای پسر

آمدم و آوردمت آیینه‌ای

روی بین و رو مگردان ای پسر

کفر من آیینه ایمان توست

بنگر اندر کفر ایمان ای پسر

می‌زنم من نعره‌ها در خامشی

آمدم خاموش گویان ای پسر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

همایون نوشته:

انسان آیینه‌ای برای دیدن درون و سیرت و روح و روان خود نیاز دارد و این آیینه همانا یک انسان دیگر است انسانی‌ که غرق نیاز‌های خود و اسیر ایمان و باور خود نباشد بلکه در نوعی مستی و بی‌ خبری و خاموشی باشد که اینها همه مشخصات خود جلال دین است پس او به حق خود را آیینه همه ما می‌‌داند آیینه‌ای که هزار نقش زیبا مناسب و برازنده انسان و هزار اندیشه زیبا درخورد کمال و درخشندگی همگان در خود جای داده است و او این همه را با مهارت‌ها و قابلیت‌های خود بدست آورده است زیرا او شکارچی قابلی‌ در هستی‌ است و از توانائی بالایی در این کار برخوردار است. او آمدن خود به هستی‌ را برابر با آمدن همه و راه یافتن همه به درون هستی‌ می‌‌داند زیرا هستی‌ دربانی در جلوی در گذاشته است که راه همه را سد می‌‌کند و این دربان همانا نیاز‌ها و بیچارگی‌ها و باور‌ها و اعتقادات خشک است که همه را ناتوان از دست یافتن به نیکبختی و اسیر آتش یاس و حرمان می‌‌کند. توصیه او نگاه کردن به جمال او و لحظه‌ای خندیدن است تا شکست دربان را و زیبائی جمال و بخت خندان خود را ببینی و چون او شوی، تنها کسی‌ که همواره برای همه آنچه که خود تجربه کرده است را آرزو می‌‌کند

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام