گنجور

بخش ۲ - تمامی حکایت آن عاشق که از عسس گریخت در باغی مجهول خود معشوق را در باغ یافت و عسس را از شادی دعای خیر می‌کرد و می‌گفت کی عسی ان تکرهوا شیا و هو خیر لکم

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر چهارم
 

اندر آن بودیم کان شخص از عسس

راند اندر باغ از خوفی فرس

بود اندر باغ آن صاحب‌جمال

کز غمش این در عنا بد هشت سال

سایهٔ او را نبود امکان دید

هم‌چو عنقا وصف او را می‌شنید

جز یکی لقیه که اول از قضا

بر وی افتاد و شد او را دلربا

بعد از آن چندان که می‌کوشید او

خود مجالش می‌نداد آن تندخو

نه بلا به چاره بودش نه به مال

چشم پر و بی‌طمع بود آن نهال

عاشق هر پیشه‌ای و مطلبی

حق بیالود اول کارش لبی

چون بدان آسیب در جست آمدند

پیش پاشان می‌نهد هر روز بند

چون در افکندش بجست و جوی کار

بعد از آن در بست که کابین بیار

هم بر آن بو می‌تنند و می‌روند

هر دمی راجی و آیس می‌شوند

هر کسی را هست اومید بری

که گشادندش در آن روزی دری

باز در بستندش و آن درپرست

بر همان اومید آتش پا شدست

چون درآمد خوش در آن باغ آن جوان

خود فرو شد پا به گنجش ناگهان

مر عسس را ساخته یزدان سبب

تا ز بیم او دود در باغ شب

بیند آن معشوقه را او با چراغ

طالب انگشتری در جوی باغ

پس قرین می‌کرد از ذوق آن نفس

با ثنای حق دعای آن عسس

که زیان کردم عسس را از گریز

بیست چندان سیم و زر بر وی بریز

از عوانی مر ورا آزاد کن

آنچنان که شادم او را شاد کن

سعد دارش این جهان و آن جهان

از عوانی و سگی‌اش وا رهان

گرچه خوی آن عوان هست ای خدا

که هماره خلق را خواهد بلا

گر خبر آید که شه جرمی نهاد

بر مسلمانان شود او زفت و شاد

ور خبر آید که شه رحمت نمود

از مسلمانان فکند آن را به جود

ماتمی در جان او افتد از آن

صد چنین ادبارها دارد عوان

او عوان را در دعا در می‌کشید

کز عوان او را چنان راحت رسید

بر همه زهر و برو تریاق بود

آن عوان پیوند آن مشتاق بود

پس بد مطلق نباشد در جهان

بد به نسبت باشد این را هم بدان

در زمانه هیچ زهر و قند نیست

که یکی را پا دگر را بند نیست

مر یکی را پا دگر را پای‌بند

مر یکی را زهر و بر دیگر چو قند

زهر مار آن مار را باشد حیات

نسبتش با آدمی باشد ممات

خلق آبی را بود دریا چو باغ

خلق خاکی را بود آن مرگ و داغ

همچنین بر می‌شمر ای مرد کار

نسبت این از یکی کس تا هزار

زید اندر حق آن شیطان بود

در حق شخصی دگر سلطان بود

آن بگوید زید صدیق سنیست

وین بگوید زید گبر کشتنیست

گر تو خواهی کو ترا باشد شکر

پس ورا از چشم عشاقش نگر

منگر از چشم خودت آن خوب را

بین به چشم طالبان مطلوب را

چشم خود بر بند زان خوش‌چشم تو

عاریت کن چشم از عشاق او

بلک ازو کن عاریت چشم و نظر

پس ز چشم او بروی او نگر

تا شوی آمن ز سیری و ملال

گفت کان الله له زین ذوالجلال

چشم او من باشم و دست و دلش

تا رهد از مدبریها مقبلش

هر چه مکرو هست چون شد او دلیل

سوی محبوبت حبیبست و خلیل



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امیر نوشته:

واقعا فکر نمیکردم هفتصد سال قبل در مورد نسبی بودن خوب و بد مطلبی وجود داشته باشه

👆☹

حمیدرضا نوشته:

به به,عالی…فوق العاده امیدبخش

👆☹

فرشته نوشته:

بسیار عالی و قابل مکث

👆☹

فرشته نوشته:

عسی أَن تَکرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَکُم: بود که چیزی را ناخوش دارید و آن به است برای شما

👆☹

سید حبیب نوشته:

با سلام.

پس بد مطلق نباشد در جهان.

از این سرسری مگذرید.

در اول دفتر چهارم , این یک بحث مهم است که جناب مولانا , بسیار
زیرکانه و هنرمندانه بیان نموده.

مخصوصا در ادامه ابیات.

پس هیچ کس حق ندارد کس دیگری را و یا چیزی را , بد جلوه دهد.
زیرا اگر از زاویه دیگر که بر خلاف میل شماست و بر خلاف عقیده شماست , به آن بنگری , خوب جلوه میدهد.

این فرمول برای تمامی امور دینی , مادی و غیره یکسان است.

.

👆☹

علی محمد(شامحمد) نوشته:

در این داستان هم مولوی مثل همه جای دیگر مثنوی می خواهد به ما یلد بدهد که . همه چیز بسته به نگاه شما دارد اگر می خواهید . جهان را زیبا ببنید یا اصلا اگر می خوهید سخن کسی را بفهمید باید از منظر او به جهان نگاه کنید

👆☹

دکتر صحافیان نوشته:

ادامه دریافتهای دفتر چهارم ۳ حکایت عاشقی که از داروغه به باغی گریخت و معشوق را آنجا یافت
جوانی عاشق زنی شد؛ اما هر بار که عاشق نامه میفرستاد،خدمتکار زن در نامه دست می برد و نمی گذاشت که پیام عاشقانه به طور کامل به معشوق برسد.

چندین سال در این فراق گذشت.
تا این که داروغه عاشق را در شب می بیند و به تصور این که دزد هست او را دنبال می کند .
عاشق به باغی پناه می‌آورد.
ناگهان معشوق را آنجا می بیند که فانوسی در دست دارد و به دنبال انگشتر گمشده خود می گردد.
عاشق از فرط خوشحالی وصال غیر منتظره ،به خداوند می گوید خدایا این داروغه را رحمت کن….

جوان در باغ میل معشوق در دلش شدید می شود و می خواهد او را در آغوش گیرد اما معشوق مانع می شود.عاشق سوال می کند چرا؟؟!!اینجا کسی جز نسیم که می وزد نیست.

معشوق می گوید:
نسیم را می بینی اما خالق نسیم را نمی بینی؟؟!!

عاشق می گوید گرچه من گستاخی کردم اما در عشق خود صادقم.
معشوق جواب می دهد که تو عاشق نیستی ،تو مرا نمی خواهی بلکه هوسهای خود را می خواهی.از این رو در این چند سال جواب نامه هایت را نمی دادم.
هنوز مقام عاشق حقیقی را کسب نکرده ای.

مولانا در ابتدا به نسبی بودن خیر و شر در دنیای مادی می پردازد.
تعقیب داروغه در ظاهر شر؛ اما در واقع موجب وصال است.

و در ادامه حکایت عشق حقیقی سازنده را از هوس های طبیعی انسان جدا می کند.
مولانا به عشق رساننده سالک و سوزاننده تاریکی ها توجه دارد.
عشقی که روح را در اثر سختی فراق لطیف می کند و می تواند پل برای عبور و رسیدن به حقیقت باشد.
یا عشقی که در آن معشوق آیینه ای برای دیدن حضرت حق گردد.

ادامه دریافتهای دفتر چهارم ۴ حکایت عاشقی که از داروغه به باغی گریخت و معشوق را آنجا یافت ۲
چون در آمد خوش در آن باغ آن جوان
خود فرو شد پا به گنجش ناگهان ۵۲

به باغ وارد شد ،ناگهان به گنجی برخورد ؛به معشوق رسید.

مر عسس را ساخته یزدان سبب
تا ز بیم او دود در باغ،شب ۵۳

خداوند داروغه را سبب وصال به معشوق و ورود به باغ کرده بود.

بر همه زهر و بر او تریاق بود
آن عوان پیوند آن مشتاق بود

داروغه برای همه مانند زهر بود اما برای او تریاک و پادزهر شد.

پس بد مطلق نباشد در جهان
بد به نسبت باشد،این را هم بدان

جهان مادی مورد نظر مولاناست.
بد و شر مطلق در جهان نیست.نسبی است.

زهر مار،آن مار را باشد حیات
نسبتش با آدمی باشد ممات

زهر مار موجب زندگانی برای مار و موجب مرگ برای ماست.

خلق آبی را، بود دریا چو باغ
خلق خاکی را بود آن مرگ و داغ۶۹

آبزیان دریا را چون باغ مفرح می دانند.

زید اندر حق آن شیطان بود
در حق شخصی دگر ،سلطان بود

در اینجا مولانا این نسبی بودن را به برداشت ها و قضاوت های ما از افراد می کشاند و نتیجه زیبایی می گیرد.
زید در نظر فردی مانند شیطان است اما در نظر فرد دیگر سلطانی با کمال.

آن بگوید :زید صدیق سنی است
وین بگوید :زید گبر کشتنی ست ۷۲

یکی می گوید زید امینی بزرگوار است.
و دیگری می گویدکافر واجب القتل است.

گر تو خواهی کو تو را باشد شکر
پس ورا از چشم عشاقش نگر ۷۴

اگر می خواهی بندگان و آفریدگار در نظر تو شیرین و محبوب باشند آنها را از دیده پروردگار که عاشق آنهاست نگاه کن

در این دیدگاه هیچ ناراحتی ای در انسان از انسانها وجود نخواهد داشت.

چشم خود بر بند زآن خوش چشم،تو
عاریت کن چشم از عشاق او۷۶

به انسانها از چشم دوستداران آنها که خداوند در راس آن است نگاه کن.

بلک از او کن عاریت چشم و نظر
پس ز چشم او به روی او نگر۷۷

فنای کلی آن است که از نگاه خود هم فانی شوی.
یعنی در مرحله فقر هیچ شوی و نگاهی هم برایت نمانده باشد.
پس از آن در فنا با نگاه خداوند به او نگاه کنی ؛آنجاست که خداوند دیده می شود.

چشم او من باشم و ، دست و دلش
تا رهد از مدبری ها مقبلش ۷۹

اشاره به حدیث معتبر در نزد شیعه و سنی:
بنده من با نمازهای نافله به من نزدیک می شود به طوری که من چشم او می شوم که با آن می بیند و ….

ادامه دریافتهای دفتر چهارم مثنوی ۵ حکایت عاشقی که از داروغه به باغی گریخت ۳
پس از گستاخی عاشق و میل به در آغوش کشیدن معشوق :

تو مرا چون بره دیدی بی شبان
تو گمان بردی ندارم پاسبان۲۲۸

عاشقان از درد زآن نالیده اند
که نظر ناجایگه مالیده اند۲۲۹

آنها به معشوق و زیبایی وام گرفته از زیبایی مطلق خداوند نگاه نگرده اند.
آنها به هوسهای خود نگریسته اند.

شهوت دنیا مثال گلخن ست
که ازو حمام تقوی روشن است۲۳۸

مولانا به دقت ضرورت وجود شهوات را بازگو می کند.
حمام گرم و مطبوع تقوا از گرمای آتش شهوت است.

لیک قسم متقی زین تون صفاست
زآنکه در گرمابه است و در نقاست۲۳۹

سهم پرهیزگار ازین آتش گلخن ،حمام دلپذیر است.

اغنیا ماننده سرگین کشان
بهر آتش کردن گرمابه بان

ثروتمندانی و شهوت پرستان برای نگهبان گرمابه سرگین می آورند و آن را شعله ور می کنند .

هر که در حمام شد ،سیمای او
هست پیدا بر رخ زیبای او۲۴۴

تونیان را نیز سیما آشکار
از لباس و از دخان و از غبار

آنکه داخل حمام می رود چهره ای بشاش و زیبا به خود می گیرد مانند پرهیزگار که همیشه چهره آرامی دارند.

و آنکه در خواسته ها و آتش آن می رود(خواسته های متعدد نفس ؛برتری جویی بر دیگران ،شهرت و …. میل جنسی هم یکی از آنهاست )مانند کارگران آتش خانه است که چهره ای ناآرام و برافروخته دارد.

کانال و وبلاگ آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@

👆☹

دکتر کمالى نژاد نوشته:

زیباترین مبحث این قطعه ، تفسیر و بیان دیدگاه و رویکرد سیستمى میباشد
امروزه در رویکرد سیستمى به مسائل با دید روان زیست ، اجتماعى معنوى نگریسته میشود و نبوغ مولانا در این است که از دیدگاه سیستمى به تبیین و توضیح مسائل میپردازد
یکى از اصول نظریه سیستمها ، تبیین رابطه است ، چرا که اساساً تفسیر ما از پدیده ها در رابطه است که شکل میگیرد و در رواندرمانى سیستمى نیز ، بجاى توجه به رویکردهاى سنتى در درمان ، بیان رابطه فرد و شناخت فرد از رابطه اش با ابژه هست که اساس درمان را تشکیل میدهد و روایت ما از رابطه است که شکل میگرد و قصد را میسازد و یا تظاهرات جسمانى آن را .
رویکرد سیستمى امروزه پیشرو ترین رویکرد درمانى از درمانهاى موج سوم است .

👆☹

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید