گنجور

 
شمس مغربی
 

ای صفات بیکران تو طلسم گنج ذات

گنج ذات تو گشته مخفی ز طلسمات صفات

هست عالم سربسر نقش طلسم گنج تو

از طلسم و نقش هرگز حل نگردو مشکلات

ای صفاتت نقشبند کارگاه هردو کَون

سایه نور صفات توست نقش کاینات

ظل نقش کاینات از نور تو دارد ظهور

زانکه باشد انبساطش بر جمیع ممکنات

پرتو نور است سایه خود ندارد اختیار

زان سبب هرگز نباشد یکزمان او را ثبات

سایه ناچیز گوید هر زمانی نور را

ای بتو ظاهر شده ماهمچو تو ظاهر بذات

سایه هستی مینماید لیکن او را اصل نیست

نیست را از هست اگر بشناختی یابی نجات

کی خورد خضر حیات از آب حیوان شربتی

تا تو ظلمت را تصور کرده آب حیات

ایدل سرگشته حیران بساط مغربی

بیجهت را گر همی جویی گذر کن از جهات